احمد احمدى بيرجندى

27

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

احمد مرسل آن چراغ جهان احمد مُرسَل آن چراغ جهان * رحمت عالم آشكار و نهان آمد از رب سوى زمين عرب * چشمهء زندگانى اندر لب هم عرب هم عجم مسخّر او * لقمه خواهان رحمت درِ او در جهانى فكنده آوازه * با خود آورده سنّتى تازه دين به دو يافت زينت و رونق * زانكه زو يافت خلق راه به حق سخن او برد تو را به بهشت * ادب او رهاندت ز كُنِشت دل پر درد را كه نيرو نيست * هيچ تيمار دار چون او نيست بر تو از نفس تو رحيم‌تر است * در شفاعت از آن كريم‌تر است از كرم ، نز هوا و نز هوسى * مهربانتر ز تست بر تو بسى گر تو خواهى كه گردى او را يار * از حرام و سفاح [ 1 ] دست بدار در حريم وى اى سلامت جوى * شرم دار از حرام و دست بشوى اى فرو مانده زاروار و خجل * در حجيم تن و جهنم دل گر تو را ديده هست و بينايى * چون ز دوزخ سبك برون نايى ؟ پاك شو ، پاك ، رستى از دوزخ * كو رهاند ترا از آن برزخ خاك او باش و پادشاهى كن * آنِ او باش و هر چه خواهى كن تا به حشر اى دل ار ثنا گفتى * همه گفتى چو مصطفى گفتى شمع بود آن هماى فرخنده * از درون سوز و از برون خنده گنج همسايه بُد دل پاكش * رنج سايه نبود بر خاكش « 1 » پى نوشت [ 1 ] - سفاح : زنا كردن

--> ( 1 ) برگزيدهء حديقهء سنائى ، به كوشش ناصر عاملى ، كتابخانه طهورى 1356 ه . ش . تهران ص 40 .